رزرو آنلاین هتلclose
سفر به ماه و نخل
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::
سفر به ماه و نخل
www.rozex.rozblog.com
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم

صفحه اصلیدیگر اطلاعات استان فارسسفر به ماه و نخل

درود هم میهنان گرامی، با عرض ادب و احترام به اطلاع میرسانیم تلاش اعضای اين انجمن در راستای گسترش ورزش در جامعه و تقویت فرهنگ گردشگری در کشور عزیزمان ایران میباشد و بدينوسيله از تمام منابع، سایت ها، وبلاگ ها، اشخاص حقيقی و حقوقی كه موضوعات و مطالب شان توسط اعضا منتشر میگردد سپاسگذاریم.
تعداد بازدید : 308
نویسنده پیام
shayan آفلاین

مدیران ارشد

ارسال‌ها : 586
عضويت : 23 /9 /1391
محل زندگي : تهران
سن : 20
تشکر ها: 40
تشکر شده : 21
سفر به ماه و نخل
سفر به شهر گور لار و لامرد. شب هنگامه سفر است و سفر رویایی همیشگی. از تهران بزرگ دور می شویم. ساعتی نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگینی می‌كند. دكه‌ها و مغازه‌های جاده قم بهترین بهانه‌اند. از ماشین پیاده می‌شوم.
شب هنگامه سفر است و سفر رویایی همیشگی. از تهران بزرگ دور می شویم. ساعتی نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگینی می‌كند. دكه‌ها و مغازه‌های جاده قم بهترین بهانه‌اند. از ماشین پیاده می‌شوم. صدای سوت می‌آید. تك‌تك مغازه‌ها را به بهانه خرید آن می‌گردم. آخرین مغازه جعبه‌ای پر از سوت‌های گلی دارد. سوت‌هایی به شكل‌های عجیب و رنگارنگ. جای سوت بلبلی در میان آنها خالی است. علت غیبتش را از فروشنده میپرسم.مردفروشنده می گوید: "جای شكرش باقی است كه پیر مرد هنوز دل و دماغ ساختن سوت های گلی را دارد. "حاج سوتی" را می گویم ... سالهاست كه سوت می سازد و خدا می داند كه تا به حال دل چند كودك را با صدای سوت هایش شاد كرده است. حال پیرمرد خوش نیست معلوم نیست تا كی زنده است". سه سوت می‌خرم و با صدای هر كدام چهره پیرمرد پیش رویم مجسم می شود.
سحرگاه آفتاب در سرزمین فارس چه زیبا طلوع می كند. در شیراز هستیم. شهر شگفتی ها با مردمان شاعر پیشه و غزلیات همیشه زنده‌اش. عطر نان تازه و طعم آش سبزی خستگی را از تن مسافران بیرون می‌كند. مسافری كه به این شهر سفر كند سه چیز را با خود سوغات می‌برد. عطر نرگس، طعم بیدمشك و نسترن و جذبه چشمان دختركان.
بازار شیراز خود حكایتی دیگر است. ترك و فارس با هم درآمیخته‌اند. غوغایی برپاست. با آمدن زنان ترك عطر خوشی در بازار می پیچد. كالایشان گردنبندهای میخك و مهلو است كه هم عطر است و هم زیور. عطرفروشان سیاه چشم در بازار شوری برپا كرده اند. از این تركان شیرازی حكایت‌ها شنیده ام ... به راستی چه آسان دل از دست می‌برند. سمرقند و بخارایی برای بخشش نیست ... چاره كار رفتن است.
● گدار دوم:
عازم شهر گور می شویم. مركز حكومت اردشیر بابكان. شهری گبرنشین كه امیرعضدالدوله دیلمی"فیروزآباد"ش نام نهاد. برای رسیدن به شهر گور رودخانه‌ای همراهی‌مان می كند. آن سوی رودخانه در كمركوه نگاره‌ها خودنمایی می‌كنند. به مراسم تاجگذاری اردشیر دعوت می شویم. ولیعهد و سه نفر از امرا و وزرا نیز به حالت احترام ایستاده اند. به جمع آنان ملحق می شویم. در مجلس دیگر شاه حلقه قدرت را از اهورامزدا دریافت می كند. به تقلید از نظاره‌گران دست چپ را كه انگشت سبابه آن به نشانه احترام به سوی جلو خمیده، بلند می كنیم. نقوش‌نگاره ها پر ابهت و عظیم به دید می‌آیند و این با قوانین هنرهای آسیای كهن مطابقت دارد.
پنبه‌زارها را كه پشت سر می گذاریم قلعه ای در بلندای كوه رخ می نماید. هر قلعه ای را نامی است. این یكی دختر نام دارد.
گویا دشمنان و بیگانگان هرگز توان فتح آن را نداشته‌اند. قلعه به فرمان اردشیر ساسانی همچون آشیانه عقاب بر قله كوه بنا شده است. قلعه پیر هنوز دختری را می‌ماند كه در فراز، موی بر باد سپرده است. اما امروز به یمن وجود ایستگاه تله كابین، حدیث فتح قلعه حكایت دیگری دارد. به هجوم مردمان و رفت و آمد كابین‌ها و دختر بودن قلعه می اندیشم كه منظره‌ای عجیب نظرم را جلب می كند. كنجكاوی دلیل مناسبی برای توقف است. جلوتر می رویم. در دامان دشت غوغایی برپا است. مردان و زنان شادمان و پای كوبان گرد هم آمده اند. روز عید است. عید قربان روز مناسبی برای عروسی است. عروسی ایلیاتی ها. كوچیان دیروز و یكجا نشینان امروز.
به شركت در جشن عروسی دعوت می‌شویم. عروسی قشقایی آمیزش نوا و رنگ است. زنان و دختران با لباس‌های پرچین و رنگارنگشان در رفت و آمدند. یكی چای تعارف می كند و یكی شیرینی.
در گوشه ای از مجلس نوازندگان به كار خود مشغول اند. پیرمرد، پرشور و بی وقفه در ساز نقاره‌اش می‌دمد و پسرك در كنارش پكی بر سیگار می زند و ضربه ای بر دهل. نوا نوای "جنگنامه" است. در میانه مجلس مردان و پسران جوان با چوب‌های بلندشان گرد هم آمده‌اند. پسران دو به دو برای انجام رقص چوبی به میدان می روند. مبارزه‌ای نمایشی آغاز می شود. پسران كشكولی قدرت خود را به رخ می كشند. یكی از پسرها ضربه شدیدی بر پای حریف می زند. پیرزنی كل می كشد و پك محكمی بر قلیان می‌زند.سفر به شهر گور لار و لامرد. شب هنگامه سفر است و سفر رویایی همیشگی. از تهران بزرگ دور می شویم. ساعتی نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگینی می‌كند. دكه‌ها و مغازه‌های جاده قم بهترین بهانه‌اند. از ماشین پیاده می‌شوم.
شب هنگامه سفر است و سفر رویایی همیشگی. از تهران بزرگ دور می شویم. ساعتی نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگینی می‌كند. دكه‌ها و مغازه‌های جاده قم بهترین بهانه‌اند. از ماشین پیاده می‌شوم. صدای سوت می‌آید. تك‌تك مغازه‌ها را به بهانه خرید آن می‌گردم. آخرین مغازه جعبه‌ای پر از سوت‌های گلی دارد. سوت‌هایی به شكل‌های عجیب و رنگارنگ. جای سوت بلبلی در میان آنها خالی است. علت غیبتش را از فروشنده میپرسم.مردفروشنده می گوید: "جای شكرش باقی است كه پیر مرد هنوز دل و دماغ ساختن سوت های گلی را دارد. "حاج سوتی" را می گویم ... سالهاست كه سوت می سازد و خدا می داند كه تا به حال دل چند كودك را با صدای سوت هایش شاد كرده است. حال پیرمرد خوش نیست معلوم نیست تا كی زنده است". سه سوت می‌خرم و با صدای هر كدام چهره پیرمرد پیش رویم مجسم می شود.
سحرگاه آفتاب در سرزمین فارس چه زیبا طلوع می كند. در شیراز هستیم. شهر شگفتی ها با مردمان شاعر پیشه و غزلیات همیشه زنده‌اش. عطر نان تازه و طعم آش سبزی خستگی را از تن مسافران بیرون می‌كند. مسافری كه به این شهر سفر كند سه چیز را با خود سوغات می‌برد. عطر نرگس، طعم بیدمشك و نسترن و جذبه چشمان دختركان.
بازار شیراز خود حكایتی دیگر است. ترك و فارس با هم درآمیخته‌اند. غوغایی برپاست. با آمدن زنان ترك عطر خوشی در بازار می پیچد. كالایشان گردنبندهای میخك و مهلو است كه هم عطر است و هم زیور. عطرفروشان سیاه چشم در بازار شوری برپا كرده اند. از این تركان شیرازی حكایت‌ها شنیده ام ... به راستی چه آسان دل از دست می‌برند. سمرقند و بخارایی برای بخشش نیست ... چاره كار رفتن است.
● گدار دوم:
عازم شهر گور می شویم. مركز حكومت اردشیر بابكان. شهری گبرنشین كه امیرعضدالدوله دیلمی"فیروزآباد"ش نام نهاد. برای رسیدن به شهر گور رودخانه‌ای همراهی‌مان می كند. آن سوی رودخانه در كمركوه نگاره‌ها خودنمایی می‌كنند. به مراسم تاجگذاری اردشیر دعوت می شویم. ولیعهد و سه نفر از امرا و وزرا نیز به حالت احترام ایستاده اند. به جمع آنان ملحق می شویم. در مجلس دیگر شاه حلقه قدرت را از اهورامزدا دریافت می كند. به تقلید از نظاره‌گران دست چپ را كه انگشت سبابه آن به نشانه احترام به سوی جلو خمیده، بلند می كنیم. نقوش‌نگاره ها پر ابهت و عظیم به دید می‌آیند و این با قوانین هنرهای آسیای كهن مطابقت دارد.
پنبه‌زارها را كه پشت سر می گذاریم قلعه ای در بلندای كوه رخ می نماید. هر قلعه ای را نامی است. این یكی دختر نام دارد.
گویا دشمنان و بیگانگان هرگز توان فتح آن را نداشته‌اند. قلعه به فرمان اردشیر ساسانی همچون آشیانه عقاب بر قله كوه بنا شده است. قلعه پیر هنوز دختری را می‌ماند كه در فراز، موی بر باد سپرده است. اما امروز به یمن وجود ایستگاه تله كابین، حدیث فتح قلعه حكایت دیگری دارد. به هجوم مردمان و رفت و آمد كابین‌ها و دختر بودن قلعه می اندیشم كه منظره‌ای عجیب نظرم را جلب می كند. كنجكاوی دلیل مناسبی برای توقف است. جلوتر می رویم. در دامان دشت غوغایی برپا است. مردان و زنان شادمان و پای كوبان گرد هم آمده اند. روز عید است. عید قربان روز مناسبی برای عروسی است. عروسی ایلیاتی ها. كوچیان دیروز و یكجا نشینان امروز.
به شركت در جشن عروسی دعوت می‌شویم. عروسی قشقایی آمیزش نوا و رنگ است. زنان و دختران با لباس‌های پرچین و رنگارنگشان در رفت و آمدند. یكی چای تعارف می كند و یكی شیرینی.
در گوشه ای از مجلس نوازندگان به كار خود مشغول اند. پیرمرد، پرشور و بی وقفه در ساز نقاره‌اش می‌دمد و پسرك در كنارش پكی بر سیگار می زند و ضربه ای بر دهل. نوا نوای "جنگنامه" است. در میانه مجلس مردان و پسران جوان با چوب‌های بلندشان گرد هم آمده‌اند. پسران دو به دو برای انجام رقص چوبی به میدان می روند. مبارزه‌ای نمایشی آغاز می شود. پسران كشكولی قدرت خود را به رخ می كشند. یكی از پسرها ضربه شدیدی بر پای حریف می زند. پیرزنی كل می كشد و پك محكمی بر قلیان می‌زند.سفر به شهر گور لار و لامرد. شب هنگامه سفر است و سفر رویایی همیشگی. از تهران بزرگ دور می شویم. ساعتی نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگینی می‌كند. دكه‌ها و مغازه‌های جاده قم بهترین بهانه‌اند. از ماشین پیاده می‌شوم.
شب هنگامه سفر است و سفر رویایی همیشگی. از تهران بزرگ دور می شویم. ساعتی نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگینی می‌كند. دكه‌ها و مغازه‌های جاده قم بهترین بهانه‌اند. از ماشین پیاده می‌شوم. صدای سوت می‌آید. تك‌تك مغازه‌ها را به بهانه خرید آن می‌گردم. آخرین مغازه جعبه‌ای پر از سوت‌های گلی دارد. سوت‌هایی به شكل‌های عجیب و رنگارنگ. جای سوت بلبلی در میان آنها خالی است. علت غیبتش را از فروشنده میپرسم.مردفروشنده می گوید: "جای شكرش باقی است كه پیر مرد هنوز دل و دماغ ساختن سوت های گلی را دارد. "حاج سوتی" را می گویم ... سالهاست كه سوت می سازد و خدا می داند كه تا به حال دل چند كودك را با صدای سوت هایش شاد كرده است. حال پیرمرد خوش نیست معلوم نیست تا كی زنده است". سه سوت می‌خرم و با صدای هر كدام چهره پیرمرد پیش رویم مجسم می شود.
سحرگاه آفتاب در سرزمین فارس چه زیبا طلوع می كند. در شیراز هستیم. شهر شگفتی ها با مردمان شاعر پیشه و غزلیات همیشه زنده‌اش. عطر نان تازه و طعم آش سبزی خستگی را از تن مسافران بیرون می‌كند. مسافری كه به این شهر سفر كند سه چیز را با خود سوغات می‌برد. عطر نرگس، طعم بیدمشك و نسترن و جذبه چشمان دختركان.
بازار شیراز خود حكایتی دیگر است. ترك و فارس با هم درآمیخته‌اند. غوغایی برپاست. با آمدن زنان ترك عطر خوشی در بازار می پیچد. كالایشان گردنبندهای میخك و مهلو است كه هم عطر است و هم زیور. عطرفروشان سیاه چشم در بازار شوری برپا كرده اند. از این تركان شیرازی حكایت‌ها شنیده ام ... به راستی چه آسان دل از دست می‌برند. سمرقند و بخارایی برای بخشش نیست ... چاره كار رفتن است.
● گدار دوم:
عازم شهر گور می شویم. مركز حكومت اردشیر بابكان. شهری گبرنشین كه امیرعضدالدوله دیلمی"فیروزآباد"ش نام نهاد. برای رسیدن به شهر گور رودخانه‌ای همراهی‌مان می كند. آن سوی رودخانه در كمركوه نگاره‌ها خودنمایی می‌كنند. به مراسم تاجگذاری اردشیر دعوت می شویم. ولیعهد و سه نفر از امرا و وزرا نیز به حالت احترام ایستاده اند. به جمع آنان ملحق می شویم. در مجلس دیگر شاه حلقه قدرت را از اهورامزدا دریافت می كند. به تقلید از نظاره‌گران دست چپ را كه انگشت سبابه آن به نشانه احترام به سوی جلو خمیده، بلند می كنیم. نقوش‌نگاره ها پر ابهت و عظیم به دید می‌آیند و این با قوانین هنرهای آسیای كهن مطابقت دارد.
پنبه‌زارها را كه پشت سر می گذاریم قلعه ای در بلندای كوه رخ می نماید. هر قلعه ای را نامی است. این یكی دختر نام دارد.
گویا دشمنان و بیگانگان هرگز توان فتح آن را نداشته‌اند. قلعه به فرمان اردشیر ساسانی همچون آشیانه عقاب بر قله كوه بنا شده است. قلعه پیر هنوز دختری را می‌ماند كه در فراز، موی بر باد سپرده است. اما امروز به یمن وجود ایستگاه تله كابین، حدیث فتح قلعه حكایت دیگری دارد. به هجوم مردمان و رفت و آمد كابین‌ها و دختر بودن قلعه می اندیشم كه منظره‌ای عجیب نظرم را جلب می كند. كنجكاوی دلیل مناسبی برای توقف است. جلوتر می رویم. در دامان دشت غوغایی برپا است. مردان و زنان شادمان و پای كوبان گرد هم آمده اند. روز عید است. عید قربان روز مناسبی برای عروسی است. عروسی ایلیاتی ها. كوچیان دیروز و یكجا نشینان امروز.
به شركت در جشن عروسی دعوت می‌شویم. عروسی قشقایی آمیزش نوا و رنگ است. زنان و دختران با لباس‌های پرچین و رنگارنگشان در رفت و آمدند. یكی چای تعارف می كند و یكی شیرینی.
در گوشه ای از مجلس نوازندگان به كار خود مشغول اند. پیرمرد، پرشور و بی وقفه در ساز نقاره‌اش می‌دمد و پسرك در كنارش پكی بر سیگار می زند و ضربه ای بر دهل. نوا نوای "جنگنامه" است. در میانه مجلس مردان و پسران جوان با چوب‌های بلندشان گرد هم آمده‌اند. پسران دو به دو برای انجام رقص چوبی به میدان می روند. مبارزه‌ای نمایشی آغاز می شود. پسران كشكولی قدرت خود را به رخ می كشند. یكی از پسرها ضربه شدیدی بر پای حریف می زند. پیرزنی كل می كشد و پك محكمی بر قلیان می‌زند.

امضای کاربر :
جامعه دو طبقه دارد:
1:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند
2:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.
سه شنبه 23 مهر 1392 - 10:33
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.